X
تبلیغات
وبلاگ شخصی بهروز نادری
وبلاگ شخصی بهروز نادری

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود


گالری نقاشی بهروز نادری

 
نقاشی 01                                                نقاشی 02

نقاشی 03                            نقاشی 04


  نقاشی 05                                                            نقاشی 06
           
                             نقاشی 07                                                    نقاشی 8

 

91/11/27  توسط زهره  |

 

روز ها میگذرند...

روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازند 
وگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماند
روزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصد 
قصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوت 
بی صدامیمیرند

روزها میگذرند , که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوت
گرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرود
گرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربود
حرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان , قصه ای خواهم ساخت

روزها میگذرند
که به خود میگویم
گرکسی آمدوبرزخم دلم , مرحمی تازه گذاشت
گرکسی آمدوبرروی دلم , طرحی ازخنده گذاشت
گرکسی آمدودرخاطرمن , نقشی ازخودانداخت
صدزبان بازکنم
قصه هاسازکنم
گره از ابروی هر غمزده ای درجهان بازکنم
من به خود میگویم
اگرآمدآن شخص!!!
من به او خواهم گفت , آنچه درمحبس دل زندانیست
من به او خواهم گفت , تاابددردل من مهمانیست


ولی افسوس و دریغ
آمدی نقشی زخود در سر من افکندی
دل ربودی و به زیر قدمت افکندی
دیده دریا کردی
عقل شیدا کردی
طرح جاوید سکوت , توبه جای لبخند , برلبم افکندی
دل به امید دوا آمده بود
به جفا درد برآن زخم کهن افکندی


روزها می آیند

لحظه ها ازپی هم میتازند
من به خود میگویم
مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب 

من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی هست

هر که را هیچ به کف نیست ز دل آهی هست


برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

93/01/14  توسط زهره  |

 

سوره آل عمران (آیه 11الی 20) با ترجمه استاد فولادوند

(۱۱) [آنان] به شيوه فرعونيان و كسانى كه پيش از آنان بودند آيات ما را دروغ شمردند پس خداوند به [سزاى] گناهانشان [گريبان] آنان را گرفت و خدا سخت‏كيفر است

  كَدَأْبِ آلِ فِرْعَوْنَ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا فَأَخَذَهُمُ اللّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَاللّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ 

(۱۲) به كسانى كه كفر ورزيدند بگو به زودى مغلوب خواهيد شد و [سپس در روز رستاخيز] در دوزخ محشور مى‏شويد و چه بد بسترى است

 قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ 

﴿۱۳﴾ قطعا در برخورد ميان دو گروه براى شما نشانه‏اى [و درس عبرتى] بود گروهى در راه خدا مى‏جنگيدند و ديگر [گروه] كافر بودند كه آنان [=مؤمنان] را به چشم دو برابر خود مى‏ديدند و خدا هر كه را بخواهد به يارى خود تاييد مى‏كند يقينا در اين [ماجرا] براى صاحبان بينش عبرتى است 

 قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَأُخْرَى كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ

 وَاللّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِي الأَبْصَارِ 

﴿۱۴﴾ دوستى خواستنيها[ى گوناگون] از زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سيم و اسب‏هاى نشاندار و دامها و كشتزار[ها] براى مردم آراسته شده [ليكن] اين جمله مايه تمتع زندگى دنياست و [حال آنكه] فرجام نيكو نزد خداست 

زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ

 وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ 

﴿۱۵﴾ بگو آيا شما را به بهتر از اينها خبر دهم براى كسانى كه تقوا پيشه كرده‏اند نزد پروردگارشان باغهايى است كه از زير [درختان] آنها نهرها روان است در آن جاودانه بمانند و همسرانى پاكيزه و [نيز] خشنودى خدا [را دارند] و خداوند به [امور] بندگان [خود] بيناست

 قُلْ أَؤُنَبِّئُكُم بِخَيْرٍ مِّن ذَلِكُمْ لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا 

وَأَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ  

 ﴿۱۶﴾ همان كسانى كه مى‏گويند پروردگارا ما ايمان آورديم پس گناهان ما را بر ما ببخش و ما را از عذاب آتش نگاه دار

 الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا إِنَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

﴿۱۷﴾ [اينانند] شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق‏كنندگان و آمرزش‏خواهان در سحرگاهان

 الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالأَسْحَارِ 

﴿۱۸﴾ خدا كه همواره به عدل قيام دارد گواهى مى‏دهد كه جز او هيچ معبودى نيست و فرشتگان [او] و دانشوران [نيز گواهى مى‏دهند كه] جز او كه توانا و حكيم است هيچ معبودى نيست

 شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُوْلُواْ الْعِلْمِ قَآئِمًَا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ  

﴿۱۹﴾ در حقيقت دين نزد خدا همان اسلام است و كسانى كه كتاب [آسمانى] به آنان داده شده با يكديگر به اختلاف نپرداختند مگر پس از آنكه علم براى آنان [حاصل] آمد آن هم به سابقه حسدى كه ميان آنان وجود داشت و هر كس به آيات خدا كفر ورزد پس [بداند] كه خدا زودشمار است

 إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ إِلاَّ مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ

 وَمَن يَكْفُرْ بِآيَاتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهِ سَرِيعُ الْحِسَابِ 

﴿۲۰﴾  پس اگر با تو به محاجه برخاستند بگو من خود را تسليم خدا نموده‏ام و هر كه مرا پيروى كرده [نيز خود را تسليم خدا نموده است] و به كسانى كه اهل كتابند و به مشركان بگو آيا اسلام آورده‏ايد پس اگر اسلام آوردند قطعا هدايت‏يافته‏اند و اگر روى برتافتند فقط رساندن پيام بر عهده توست و خداوند به [امور] بندگان بيناست

 فَإنْ حَآجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلّهِ وَمَنِ اتَّبَعَنِ

 وَقُل لِّلَّذِينَ أُوْتُواْ الْكِتَابَ وَالأُمِّيِّينَ أَأَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُواْ فَقَدِ اهْتَدَواْ وَّإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلاَغُ وَاللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ 


برچسب‌ها: راه و رسم زندگی با قرآن

92/12/27  توسط بهروز نادری  |

 

آغوشتو ازم نگیر..

دستامو تو دستات بگیر آغوشتو باز کن برام بیا و با نوازشات دنیارو آغاز کن برام منو بگیر از این شبا که بی تو دلگیره برام بیا نشون بده یکی مونده که میمیره برام . آغوشتو ازم نگیر بهونه ی ِ روز و شبام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام آغوشتو ازم نگیر، بیا تا آخر پا به پام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام آخه دلت میاد بری وقتی که دنیای ِ منی آخه می تونی قلبی که مال ِ تو بود.و بشکنی بمون و واسه عشقمون روزای خوب رو پس بیار نوازشم کن و برام با بوسه هات نفس بیار آغوش ی تو ازم نگیر بهونه ی ِ روز و شبام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام آغوشتو ازم نگیر بیا تا آخر پا به پام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام آغوشتو ازم نگیر قلب ِ شکسته م و ببین شکسته های ِ قلبم و بیا کنار ِ هم بچین آغوشتو ازم نگیر بهونه ی ِ روز و شبام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام آغوشتو ازم نگیر بیا تا آخر پا به پام اگه بگی مسافری میباره روز و شب چشام..
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/22  توسط بهروز نادری  |

 

هیس!

تــمام هوا را بو مـی کشم چشم مـیدوزم زل مـی زنم... انگشتم را بر لبان زمیـن می گذارم: " هــــیس..." !مـی خواهم رد نفس هایش بـه گوش برسد...!" امــــــــــا...! گوشم درد مـیگیرد از ایـن همـه بـی صدایـی دل تنگـی هایم را مچالـه مـی کنم و پرت مـی کنم سمت اسمان! دلواپس تو مـی شوم کـه کجای قصـه مان سکوت کرده ایـی کـــه تو را نمی شنوم
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/13  توسط بهروز نادری  |

 

بگذار..

بگذار در سوداي با تو بودن بمانم بگذار هيچ جلوه اي از زمين در تصوير عاشقانه و خدايي خيال من نباشد بگذار در اشتياق ديدار تو بمانم... بگذار نفسهايم در آرزوي ديدار تو به شماره افتد... بگذار همه آن چيزهايي كه خدا بي حضور مادي تو بر من بخشيده است...دست نخورده بماند بگذار لطافت انتظار را در سينه پر اندوه خود به تمامي لمس كنم..... بگذار افقهاي خيالم را براي ديدار تو به نظاره بنشينم.... بگذار خلوتگاه درونم با هاله اي از نور خدايگونه روحت پوشانده شود... بگذار در حسرت ديدار تو بمانم... بگذار سوز و گداز سينه ام....پر جوش بماند... بگذار پر التهاب بمانم.... بگذار هميشه و براي ابد.... دلتنگ تو بمانم...
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/07  توسط بهروز نادری  |

 

قلبم شکسته..

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت، مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت و غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
برچسب‌ها: عاشقانه ها

92/12/06  توسط بهروز نادری  |

 

شعر زیبای حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به شعر او..

تو به من خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت “جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق” من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
برچسب‌ها: اشعار زیبا

92/12/06  توسط بهروز نادری  |

 

بی تاب توام

چه سنگینند لحظه ها و چه لطیفند واژه ها ... تو آسمون دلم یه تیکه ابر سرگردان مشغول گریستنه . تو این شب که رویاهای اساطیری ام دنبال یه بهونه اند ،عشق تنها واژه ی روشن قلبمه ... با این حال بیمناکم . تو کوچه های دلم غزل دلتنگی میخونم و شونه به شونه تنهائی پیش میرم . زمستان هم مثل من تنهاست با این حال بیمناکم . باید پیدات کنم . شاید درک حضورت مرهم تمام زخم هامه ، و من بی تابم و تو بی مضایقه همیشه هستی چه هراس بیهوده ای ، تو بی دریغ حضور داری ، این منم که همیشگی نیستم حس میکنم که اینجایی ... پیشترها تو فراموش خانه ی احساسم هیچ رنگی نبود . اما حس می کنم یافتمت ، پس بی مضایقه باش ... باش تا زمستان سرد رو طی کنم اصلا با تو به بهار بنشینم ، باش تا رهایی پیدا کنم از من ، باش تا از کابوس ها فرار کنم ... باش تا باشم ، باش تا بمونم… حس میکنم که اینجایی ، نه نه ، حضورت که بی مهابا هست اما این بار پایان قشنگی برای این عشق زرده . و چه جالب که یه سنگ داره می تپه
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/06  توسط بهروز نادری  |

 

سلام

وقتی وفا قصه برف تابستان است... وقتی عشق حبابی بیش نیست....وقتی که با اینهمه احساس محکوم به فنایی... به حقانیت شب قسم مرگ فرشته نجاتی است که باید به دست و پایش افتاد. خسته شدم از بس ماه و ستاره ها را بر کاغذ کشیدم. خسته شدم از بس پاییز را زمزمه کردم.شب را محاکمه کردم و روز را بوسیدم. به آینده و بودن پشت پازدم.نابود شدم از بس خنجر به پهلو لب فرو بستم و هیچ نگفتم.با شمشیر دو رویی نصف شدم.تکه ای از سنگ و تکه ای از بلور. ای کاش ولگردی نیمه شب از راه میرسید.تکه سنگی ام را بر میداشت و بر نصف بلورینم میزد.ای کاش میشکست. سنگ ارزش بودن دارد.بلور زیبایی نیست.ترس شکستن و نابود شدن است. ای کاش این ترس فرو میریخت...می شکست. لعنت بر انسان و انسانیت اگر این عاقبت انسان بودن است. اینبار از چپ مینویسم و از راست میخوانم.به مرگ سلام میدهم. به دنیای آرامش.به خاک سلام میدهم.به ماوای بودن.به هر چه سکوت است سلام میدهم. به تو ای زیباترین...ای خواب افسانه ای... سلام...
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/06  توسط بهروز نادری  |

 

تو و خداوندت..

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آن ها را ببخش. اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش. اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش. اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش. آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش. اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش. نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند» است نه میان تو و مردم.
برچسب‌ها: عارفانه ها

92/12/04  توسط بهروز نادری  |

 

کلام عشق..

تا آمدم بگم تابانتر از خورشيد نيست وقتی چشمان تو را ديدم منصرف شدم تا آمدم بگم دريا بسيار پهناور است وقتی دل عاشق تو را ديدم منصرف شدم تا آمدم بگم زندگی زيباست تو را ديدم زندگی زيباتر شد . تا آمدم بگويم ((من)) وقتی تو را ديدم ((ما)) جايگزين کلامم شد. اگر ابرها باريدن را فراموش کنند ،اگر چشمها گريستن را فراموش کنند ، اگر لبها خنديدن را فراموش کنند ،اگر قلبها دوست داشتن را فراموش کنند ،من هرگز تو را فراموش نميکنم .روزی تو را فراموش ميکنم که مرگم فرا رسد! گويند در آسمان فرشتگانی بودند که سرنوشت آدميان را با جوهر طلایی و قلم نقره اي بر پيشانی شان مينوشتند .نوبت به ما که رسيد جوهر طلایی ريخت و قلم نقره اي شکست ،برای ما با ذغال سياه نوشتند. تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمين عطرها و نورها ،نشانده ای مرا اکنون به زرورقی ز عاجها و زابرها و ز بلورها . مرا ببر اميد دلنواز من ، ببر به شهر شعرها و شورها . اگر دوستيها و ناکاميها دلم را سوزنده و اشکم را جاری سازند ، اگر پيچ و تاب زندگی مرا به قعر دريای ياس و نا اميدی پرتاب کنند ،اگر مرا مانند بلبلی در قفس زندانی نموده و از ديدن عشقم باز داراند ،باز دست از دوستی و محبت تو نخواهم کشيد و هميشه دوستت خواهم داشت. شب مستی را بهانه کردم تا صبح گريستم تا کسی نداند من عاشق کيستم هرگز نديدم بر لبی لبخنده زيبای تو را هرگز نميگيرد کسی در قلبم جای تو را نميدانی :بغضی گلويم را گرفته که مهيب ترين رعد و برق ها و سخت ترين باران ها هم نمي توانند آن را بشکنند ،امّا تو ای زيباي من با کوچکترين تلنگر چشمانت آن را شکستی و سيلی عظيم بر روی گونه های داغم جاری ساختی. اميد اينکه هيچ وقت گلهای عشق و محبت در قلبمان پژمرده نگردد. سرزمين دلم سالها بر اثر جفای روزگار غريب و سرد به سرزمين يخ زده تبديل شده بود تا اينکه وجود گرما بخش تو با آن نگاه پر اميد ، جوانه های سبز اميد را در دلم کاشت و اينک دلم يکپارچه سبز است و اين سبزی را مديون آفتاب مهربانی توست که بر ناکجاآباد دلم تابيدی و سيراب از هر مهربانی کردی.کاش اين نور مهرت هرگز به غروب ننشيند از کجاا آغاز کنم ؟بيان عشقي که گويای يک عشق و عظمت آن باشد .قصه ي عشقي را که از دريا کهنسالتر و از اقيانوس ژرف تر و از آسمان زيباتر. از کجاا بنويسم ؟ داستان شيرين دوستی اي را که مالامال صداقت است و اکنون به سپيدی اشک،اشکی چون شمع ،شمعی چو نور، نوری چون ماه ، ماهی چون تو است. عشق من کوير تشنه ام،باران من باش
برچسب‌ها: عاشقانه ها

92/12/04  توسط بهروز نادری  |

 

قصه گو..

قصه گو بگو خدا دعامونو شنـــــید یا نه؟ اون قناری که بالش شکسته بود پرید یا نه؟ قطره شبنمی اشکای اون آهو خـــــانوم آخرش از پشت بغض کوچیکش چکید یا نه؟ اون کبوتر که همش دلش می خواس خواب ببینه اون چی شد نفهمیدم که آخرش خواب دید یا نه؟ نقاشه آخر واسه نجات اون دختــــــر ناز آخرین برگو روی درختشون کشید یا نه؟ عاشقی که عمری بود سر دو راهی مونده بود آخرش از یکی از خاطر خواهاش برید یا نه؟ باغمون که از غم غنچه ها خوابش نمی برد قصه گو وقتی که دی شد آخرش خوابیــــــد یا نه؟ ابری که همش واسه گل و درختا ناز می کرد آخرش تو سر زمین خشکشون بارید یا نه؟ اونجا که خورشید خانوم سالی یه بار سر نمی زد همه دعوتش می کردن آخرش تابید یا نه؟ دختری که آرزوش بود عروسک داشته باشه مادرش آخر براش عروسکو خرید یا نه؟ من خوابم برده و آخراشو یادم نمیاد آخر قصه کلاغه به خونش رســــــید یا نه؟
برچسب‌ها: راس ساعت دلتنگی

92/12/04  توسط بهروز نادری  |

 

تصاویر باورنکردنی از ابتدای لقاح تا تولد نوزاد

لینارت نیلسون (Lennart Nilsson) دوازده سال از عمر خود را صرف تهیه تصاویری از رشد نوزاد درون رحم کرد. این تصاویر باورنکردنی با استفاده از دوربین های معمولی مجهز به لنز ماکرو و همچنین میکروسکوپ الکترونی گرفته شده است. در این تصاویر مراحل رشد نوزاد از ابتدای لقاح تا کامل شدن جنین و تبدیل به یک نوزاد را می بینیم.

در دیدن این تصاویر میتونیم قدرت خدا رو لمس کنیم و به بزرگی و عظمت خدایی که خالق جهانیان است پی ببریم

آیات قرآن در باب آفرینش انسان:

الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ

ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلًا مَّا تَشْكُرُونَ

او همان كسي است كه هر چه را آفريد نيكو آفريد، و آغاز آفرينش انسان را از گل قرار داد.

سپس نسل او را از عصارهاي از آب ناچيز و بيقدر خلق كرد.

بعد اندام او را موزون ساخت و از روح خويش در وي دميد

و براي شما گوشها و چشمها و دلها قرار داد، اما كمتر شكر نعمتهاي او را بجاي مي‏آوريد!

(آیات 7الی 9 سوره سجده)

====================================

إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا

ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم و او را مى ‏آزماييم بدين جهت او را شنوا و بينا قرار داديم

(آیه 2 سوره انسان)

بقیه آیات و عکس ها در ادامه مطلب....


شبکه ای از رگ های خونی را مشاهده می کنید. در واقع بدن در حال ساخت استخوان است و این رگ ها تغذیه کننده استخوان بدن خواهند بود.40 روز بعد.


برچسب‌ها: راه و رسم زندگی با قرآن, خدا, آفرینش

ادامه مطلب

92/11/30  توسط زهره  |

 

قطار جادویی قسمت اول

قطار جادویی یک داستان در زمینه کارآفرینی می باشد که نویسنده آن مهندس علی زارعی مدرس کارآفرینی درباره آن می گوید:

در این داستان سه هدف دارم

اول : نحوه آموزش کارآفرینی به مدرسان کارآفرینی

دوم : علاقمندان به کارآفرینی و راه اندازی کسب و کار را آموزش می دهم

سوم : بازار کار ایران را به دنیا معرفی می کنم و پس از چاپ کتاب به زبانهای دیگر سرمایه گذاران خارجی را به ایران خواهم آورد

قسمت اول داستان در فروردین ماه 91 در مجله پنجره خلاقیت چاپ شد که در ادامه مطلب مشاهده می گردد - از آنجاییکه قسمتهای بعدی داستان نیز در مجله پنجره خلاقیت چاپ می شود می توانید به این مجله مراجعه نمایید


برچسب‌ها: راه های رسیدن به موفقیت, داستان های زیبا

ادامه مطلب

92/11/29  توسط زهره  |

 


زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

(بهروز و زهره)


 

قرآن! کتاب زندگی
رسیدن به موفقیت در زندگی
داستان
شعر
سخنانی از بزرگان
دل نوشته ها
مسیج
عکس/ تصویر
ورزشی
علم و فناوری
اخبار
گالری هنری/نقاشی بهروز نادری
دانستنی ها
تجارت الکترونیک/خرید اینترنتی
اقتصادی
آموزشی
سلامتی/تندرستی/شادابی
و باز هم زندگی
مشق عشق
سرگرمی/تفریحی
سفرنامه
راس ساعت دلتنگی (98)
عاشقانه ها (72)
عارفانه ها (72)
دل نوشته های کوتاه (71)
اشعار زیبا (60)
راه های رسیدن به موفقیت (34)
راه و رسم زندگی با قرآن (33)
ضرب المثلهای فارسی (23)
داستانهای زیبا (15)
دانلود آهنگ (11)
خواص گیاهان دارویی (8)
رأس ساعت دلتنگی (8)
مسیجهای لاتین (7)
همسرم زهره (6)
دل نوشته ها (5)
تناسب اندام (4)
خواص گیاهان (4)
خدا (3)
داستان های زیبا (2)
سفرنامه (2)

 

بهروز نادری
زهره

 

فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391

 

گالری نقاشی بهروز نادری
روز ها میگذرند...
سوره آل عمران (آیه 11الی 20) با ترجمه استاد فولادوند
آغوشتو ازم نگیر..
هیس!
بگذار..
قلبم شکسته..
شعر زیبای حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به شعر او..
بی تاب توام
سلام

 

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.


خرید سریال کره ای